|
بر تخته ي سياه زندگي ، احتمالات و فرضيات را چه خوب به من آموختي. گفتي "احتمال اينكه عاشقت بمانم كم است ،
زندگي را دوست دارم
نه در قفس، عشق را دوست دارم، نه در هوس، تو را دوست دارم، تا آخرين نفس... شکسپیر میگه:عشق مثل آبه می تونی تو دستات قایمش کنی ولی یه روز دستات باز می کنی می بینی همش چکیده بی اینکه بفهمی دستت پر ازخاطرست
موقعی که به دنیا آمدم،گریستم و
هروز نشان می دهد که چرا گریستم
من عاشقت بودم ولي هرگزتو يادت نمياد
گر چه هنوز دوست دارم اما غرورت نميخواد
همیشه انقدر ساده نرو و مگذر...!! شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد می زند...! و تو ...هیچ وقت او را ندیده ای
احساس می کنم که تو رنج می بری از اينکه عاشق شدی تمام آنچه را که من می خواستم يک شانس بود که نصيبم شدبايد به تو ثابت کنم که دوستت دارم از آن روزی که تو را ديدم حس کردم که ما تا ابد با هم خواهيم ماند روح تو آسيب ديده بود تو شايد دلگير از اينکه دوباره عاشق شدی يعنی من شايسته عشق دوباره تو بودم....! نمی دانم چگونه عشقم را به توثابت کنم تا تو گذشته را فراموش کني نه من هرگز نمي توانم و نمي خواهم که تو را آزار دهم ويا اينکه قلبت را بشکنم اگر چنين روزی رسيد بهتر است که بميرم تا اينکه غم تو را ببينم من با تمام وجود در کنارت خواهم ماند اميدوارم که با گذر زمان همه چيز به تو ثابت شود احساس می کنم که می ترسی عشقت و احساست را بروز دهی من تو را درک می کنم... ولی بهتر است که احساست را بروز دهی شايد اندکی از رنج و ترديدت کاسته شود آری عزيزم همه انسانها با هم فرق دارند من هم سعی می کنم در اين راه به تو کمک کنم اکنون به تو نياز دارم... به من شانسی بده تا به تو ثابت کنم که چقدر دوستت دارم من هر آنچه دارم به تو تقديم می کنم اگر تو در کنارم باشی گذشته ات را جبران می کنم و به تو ثابت می کنم که عشق واقعی چيست...!!"سحر"
من خواب دیدم ... تو را در خواب دیدم که با منی و حرفهایمان را که آواز دل نشین عشق است با تو و در میهمانی آغوش گرم تو شنیدم دیر نشده است. من می دانم. تو هم میدانی... می دانم که از همیشه بیشتر و بهتر حرف برای گفتن داری من هم برای شنیدن حرفهای تو آرام و قرار ندارم و سر از پا نمی شناسم. دل دل می کنی.نمی دانی چگونه بگویی... تو را در خواب دیدم که نمی دانی حرفت را از کجا شروع کنی.مردد هستی.حرفت را خواهی زد. و باز هم با گفتن حرفهایت مرا دگرگون خواهی کرد. دلم به لرزش خواهد افتاد. همانند لرزش آبشار آبی که از یک کوه بلند به پایین بریزد. دلم می لرزد و آن وقت است که تو را حس خواهم کرد و خواهم فهمید که تو همان هستی. من خواب دیده ام.تو آمده ای و در آرامش خلوت شب.همچنان آواز عشق را در گوشم زمزمه می کنی. من تو را در خواب دیدم و خوابم را این گونه تعبیر می کنم که تو می آیی و برای همیشه خواهی ماند. "سحر"
هنوز می ترسم.از قار قار شوم کلاغی که یک روز کابوس تلخ رفتنت را به هیاهوی ساده ی خوشبختی ام خبر دهد و برود...
* * * * * * * من اناری می کنم دانه به دل می گویم: خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود...... * * * * * * * شاید باز به هم رسیم...روزی که من بسان دریایی خشکیدم. و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی. اما اکنون میان ما فاصله چندان است که میان ابرهایی که در آسمان و انسانهایی که بر زمین سرگردانند. * * * * * * * تا رسیدن به تو سایه ات خواهم بود...
دیوانه نیستم چون دیوانه بودن عشق می خواهد. عشق خواستن جسارت می خواهد. و من هیچکدام را ندارم...
و این جهان به لانه ی ماران مانند است! و این جهان پر از صدای پاهای مردمی است که هم چنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.
مواظب گرمای دلت باش که زمستون کاری رو که با زمین کرد زندگی با دل تو نکنه
تا حالا شده از یکی خوشت بیاد و اونم از تو خوشش بیاد اما تو اینقدر جرئت نداشته باشی که بهش بگی دوسش داری.و
وقتی هم که اون میاد طرف تو و به تو ابراز علاقه می کنه اونو از خودت برونی و بعد برای همیشه از کارت پشیمون بشی و تا ابد افسوس کار اشتباهت رو بخوری و هر وقت که می بینیش با حسرت بهش نگاه بکنی..؟؟
عشق رازي است مقدس. براي کساني که عاشقند،عشق براي هميشه بي کلام مي ماند؛اما براي کساني که عشق نمي ورزند،عشق شوخيِ بي رحمانه اي بيش نيست.
وقتي به من رسيدي از عشق خسته بودم لبش می بوسم و در می کشم می به جام زندگانی برده ام پی نه رازش را توانم گفت با کس نه کس را توانم دید با وی |
|


