|
دلم تنگ است
دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی ست نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی ست...
آنگاه که واژه ی عشق را با دستانت بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم. حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده ی عالم دوام ما
بودنم را هیچ کس باور نداشت هیچ کس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ او که خوابیده ست در این گور سرد ...بودنش را هیچ کس باور نکرد...
بعد از چند وقت دوباره وبلاگ رو دارم آپ می کنم. امیدوارم از آپم خوشتون بیاد.
|
|

